استان لرستانیادداشتها

شبی در کنار دلاوران زاگرس

شبی در کنار دلاوران زاگرس

دیروز در محفلی نشستم که نمی‌دانم چگونه وصفش کنم؛ محفلی که همه‌چیز در آن بوی اصالت می‌داد؛ بوی عشق، هم‌زبانی، فرهنگ، خاطره و ریشه‌هایی که هیچ فاصله‌ای نتوانسته بود از دل ما بیرونشان کند.

در کنار جمعی از فرهیختگان و اهالی خرد و فرهنگ، شبی را تجربه کردم که برای من فقط یک نشست یا دورهمی نبود؛ دریچه‌ای بود به سال‌هایی که گمان می‌کردم در هیاهوی زندگی و غربت، دور از دسترس من مانده‌اند.

بعد از سالیان دراز، شنیدن زبان مادری و هم‌صحبتی با هم‌تباران، حال دیگری داشت.
چه زیبا بود وقتی واژه‌ها، بدون نیاز به ترجمه، مستقیم به دل می‌نشستند. از «دالکه» فرج علیپور تا سوز صدای رحمانپور، از ماژین و دره‌شهر و ایلام تا دره تاریخی خرم‌آباد، همه‌چیز مرا به جایی می‌برد که سال‌هاست دلم برایش تنگ است.

بزرگان از خرده‌فرهنگ‌هایی گفتند که شاید در هیاهوی روزگار آرام‌آرام به فراموشی سپرده شده‌اند؛ از خاطراتی که نسل به نسل باید روایت شوند تا ریشه‌های یک سرزمین خشک نشود. ما هم گاهی خندیدیم و گاهی بغض کردیم؛ چرا که پشت هر خاطره، بخشی از تاریخ و هویت ما ایستاده بود.

اما در میان آن همه شیرینی، تلخی بزرگی هم پنهان بود؛ تلخیِ کاستی‌ها، بی‌مهری‌ها و سال‌هایی که دیارمان می‌توانست سهم بیشتری از توسعه و آبادانی داشته باشد. از پروژه‌هایی که به نام دیار شاپورخواست آمدند اما میهمان استان‌های برخوردار شدند، تا ردیف‌های بودجه‌ای که سهمشان باید آبادانی این سرزمین می‌شد.

و من در آن شب، با خودم گفتم:

ایکاش زمان متوقف می‌شد…

انگار دریچه‌ای از نور به روی من باز شده بود. انگار کنار یافته و اسپی‌کوه نشسته بودم؛ انگار هرور زلف به دست باد داده بود و شمیم عشق و دلدادگی در راهروهای فلک‌الافلاک می‌پیچید چشمه گلستان و شاه آباد کدورت خیال رو از روحمان می شست.

انگار طاق پیل هیچ‌گاه نشکسته بود و نقش‌برجسته‌های غارهای جاودانه لرستان، دست در دست هم به رقص و سماع نشسته بودند.

چه حیف که این لحظه‌ها کوتاه‌اند…

ایکاش می شد کنار هم می‌ایستادیم؛ دست در دست هم، شانه‌به‌شانه، برای سرزمینی که همه‌مان بخشی از جان خود را در آن جا گذاشته‌ایم.

شاید اگر سال‌ها پیش، همین‌گونه کنار هم می‌ایستادیم، بسیاری از مشکلات امروزمان شکل دیگری داشت. شاید اگر همدلی و اتحادمان را زودتر پیدا می‌کردیم، کمتر مجبور می‌شدیم برای ساختن آینده، از سرزمین مادری دور شویم و در دیار غربت، مرثیه‌سرای خانه‌ای باشیم که هنوز در قلبمان زنده است.

شاپورخواست!

تو خوب می‌دانی که چقدر دغدغه‌ات را داریم.

دیشب، پشت تک‌تک کلمات و بیانات این همه هم‌تبار، یک دغدغه مشترک را می‌شد دید؛ دغدغه شهرمان، دیارمان، سرزمین پدران و مادرانمان؛ سرزمینی که شاید از آن دور باشیم، اما هیچ‌گاه از دل ما دور نشده است.

و چه زیبا بود پایان آن شب…

رقصی که فقط رقص نبود؛ نماد اتحاد، همدلی و فرهنگ زاگرس نشینان بود.

همه برای «دالکه» خواندیم؛ برای مادر…
و همه می‌دانستیم که مادرمان فقط یک نام نیست؛ مادرمان لرستان است، ایلام است، ماژین است، دره‌شهر است زاگرس زیباست و تمام آن سرزمین‌هایی که در تار و پود فرهنگ و خاطره‌مان تنیده شده‌اند.

گلونی‌ها را که دیدم، انگار تاریخ را بر سر زنان و مردان این دیار دیدم؛ نماد ایستادگی، رشادت، زیبایی و عشق‌ورزی.

دیشب مهمان سفره‌ای بودیم که سال‌هاست بوی مهمان‌نوازی و اصالتش را با خود حفظ کرده است؛ سفره‌ای که نانش فقط نان نبود، سهمی از خاطره و هویت ما بود.

شاید نتوانم تمام احساسم را با کلمات بیان کنم؛ اما اگر بخواهم همه آن شب را در یک جمله خلاصه کنم، می‌گویم:

دیشب، بعد از سال‌ها غربت، من دوباره به خانه برگشتم؛ نه با قدم‌هایم، که با قلبم.

و چه خانه‌ای زیباتر از سرزمینی که هنوز نوای دالکه، سوز صدای رحمانپور، عطر گلونی، شکوه فلک‌الافلاک و نام لرستان در رگ‌های فرزندانش جاریست.

به امید روزی که دوباره، نه فقط برای خاطره، که برای ساختن آینده،
همه ما کنار هم بایستیم؛ دست در دست هم،  برای مادرمان عزیزمان زاگرس زیبا.

از خانواده های محترم نورالله و حسن والی‌زاده و فرزندان برومندشان، استاد یدالله مستوفی، جناب سرهنگ عیسی رهنورد، دکتر محسن عزتی، محمد آرمند، رضا بابا شاهی. رضا ملکشاهی، و  جناب صفدریان ممنونم که این شب زیبا را برای من و برای همه ما به خاطره‌ای ماندگار تبدیل کردید.

با تمام احترام و ارادت به همه هم‌تباران عزیزم؛
این شب برای من یک خاطره نبود؛ تکه‌ای از جانم بود که دوباره پیدا شد.

✍️ احسان عالیخانی چگنی

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا