استان خوزستاناستانهایادداشتها

چغازنبیل؛ روایتِ آسمان روی زمین

چغازنبیل؛ روایتِ آسمان روی زمین

✍️ عاطفه عالیخانی چگنی:

چغازنبیل، مثل یک زمزمه‌ی بسیار کهن است که از دل خاک بیرون آمده و هنوز هم در گوش زمان می‌پیچد. وقتی نامش را می‌شنوم، حس می‌کنم با چیزی فراتر از «یک اثر تاریخی» روبه‌رو هستم؛ انگار با خاطره‌ای زندگی‌دار روبه‌رو می‌شوم؛ خاطره‌ای از مردمانی که نه فقط برای ساختن بنا، بلکه برای پیوند دادن زمین و آسمان دست به کار شده بودند. چغازنبیل در خوزستان، در میان پهنه‌ای که امروز زیر سایه‌ی زندگی روزمره جریان دارد، یادآوری می‌کند که بشر همیشه به دنبال معنا بوده؛ به دنبال اینکه جهان را بفهمد، بسنجد و برای آن پاسخی پیدا کند.

این محوطه، با آجرهایش، با خطوطی که در گذر قرن‌ها فرسوده شده‌اند، و با هرم‌های پله‌دارش، چیزی شبیه یک کتاب باز است؛ کتابی که نویسنده‌اش زمان نیست، بلکه ایمان است. در چغازنبیل می‌شود حس کرد که هر طبقه از این ساختارهای عظیم، صرفاً یک مرحله‌ی معماری نیست؛ یک پله‌ی خیال است. پله‌ای به سمت مکانی که مردم در آن باور داشتند نزدیک‌تر می‌شوند به آنچه فراتر از فهم روزمره است. در واقع، اینجا جایی است که انسان‌ها با خاک و آجر، برای روح خود یک مسیر ساخته‌اند؛ مسیری که شاید دیگر هیچ‌کس امروز دقیقاً از همان راه که آن‌ها می‌پیمودند عبور نمی‌کند، اما همچنان رد قدم‌هایشان را می‌شود دید.

چغازنبیل را که تصور می‌کنیم، رنگ‌هایش در ذهن شکل می‌گیرند: آجرهایی به رنگ خاکِ سرخ و قهوه‌ای، که زیر نور ملایم عصر، حالتی گرم و انسانی پیدا می‌کنند. گاهی فکر می‌کنم اگر می‌شد صدای قدم‌های آن روزها را شنید، در میان راهروها و محوطه‌ها چه چیزی باقی می‌ماند: شاید سکوتِ سنگینِ عبادت، شاید گفت‌وگوهای کوتاهِ روزمره‌ی سازندگان، شاید هم دعاهایی که در میان دیوارها می‌پیچیده و به آسمان می‌رفته. این اثر تاریخی، در ظاهر آرام است؛ اما در باطن پر از حرکت است، چون همیشه بین دو زمان معلق مانده: زمانی که ساخته شد و زمانی که هنوز ما از آن درس می‌گیریم.

در چغازنبیل، حس می‌کنیم با تمدنی روبه‌رو هستیم که هدفش فقط قدرت‌نمایی نبود. قدرت، در نقش ابزار دیده می‌شود، اما هدف، چیز دیگری است: سامان دادن به جهان بر پایه‌ی باور. مردمانی که این بناها را شکل دادند، جهان را بی‌هدف رها نکرده بودند. آن‌ها تصور می‌کردند انسان در شبکه‌ای از معنا زندگی می‌کند؛ شبکه‌ای که در آن آسمان و زمین، خدا و زندگی، و آیین و کار به هم گره خورده‌اند. برای همین است که ساختارهای این محوطه، هم عظمت دارند و هم نوعی نظم درونی؛ نه به شکل سرد و ماشینی، بلکه به شکل انسانی؛ مثل اینکه هر آجر، گرچه کوچک است، اما بخشی از یک حقیقت بزرگ‌تر.

چغازنبیل همچنین نوعی پیامِ خاموش از دل تاریخ است: اینکه زمان می‌تواند چیزها را تغییر بدهد، اما نمی‌تواند نیت را کامل نابود کند. شاید خیلی چیزها از بین رفته باشد، شاید خطوطی آن‌چنان که باید، واضح نمانده باشند، اما هنوز می‌شود دید که ساختن، برای آن‌ها یک کار صرف نبود؛ یک انتخاب بود، یک تعهد بود، و نوعی ایستادن در برابر فراموشی. همین باعث می‌شود وقتی به این مکان فکر می‌کنیم، ناگهان خودمان را هم ببینیم: ما امروز چه چیزهایی می‌سازیم؟ آیا می‌سازیم که بماند؟ یا می‌سازیم که فقط دوام بیاورد تا بعد؟ چغازنبیل مثل آینه‌ای است که به ما می‌گوید: آثار مهم، فقط در سنگ و آجر خلاصه نمی‌شوند؛ در نگاه و نیت شکل می‌گیرند.

اگر بخواهم احساسی‌تر حرف بزنم، چغازنبیل شبیه یک پناهگاهِ روحانی است. پناهگاهی از جنس آگاهی. وقتی آدم مقابل چنین مکانی قرار می‌گیرد، شاید ناخودآگاه سکوت می‌کند. نه سکوت از بی‌حرفی، بلکه سکوت از سر احترام. احترامی که از مواجهه با عظمت، و همچنین از مواجهه با شکنندگی زمان می‌آید. چون از یک طرف شکوه را می‌بینی و از طرف دیگر می‌فهمی که همه چیز می‌تواند فرسوده شود؛ حتی بزرگ‌ترین آرزوها هم اگر به موقع مراقبت نشوند، به مرور تغییر شکل می‌دهند.

و شاید همین است که چغازنبیل برای من یادآور امید می‌شود. امید به اینکه اگر ما چیزی را با نیت روشن بسازیم خواه یک بنا، خواه یک رابطه، خواه حتی یک فکر می‌تواند از گردِ زمان عبور کند، هرچند کامل و بی‌دگرگونی باقی نماند. شاید آنچه از چغازنبیل برای ما باقی مانده، فقط سازه‌ها نیستند؛ باقی‌مانده‌ی یک ایمان است. باقی‌مانده‌ی اینکه انسان‌ها می‌خواستند جهان را بفهمند و به آن معنا بدهند. و حالا، پس از سال‌ها، ما هنوز با همان معنا روبه‌رو هستیم؛ نه مثل شنیدن یک داستان، بلکه مثل لمس کردن یک حقیقتِ نرم و عمیق.

چغازنبیل مرا وامی‌دارد به احترام فکر کنم؛ به احترام به گذشته، به تلاش انسان‌ها، و به اینکه میراث فرهنگی فقط متعلق به گذشته نیست. میراث فرهنگی متعلق به آینده هم هست؛ چون آینده بدون خاطره، آینده‌ی کامل نیست. و چغازنبیل با تمام عظمتِ آجرهایش و سکوتِ راهروهایش به من می‌گوید که گذشته می‌تواند زنده باشد، اگر ما گوش شنوا داشته باشیم.

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا