اجتماعیاستان لرستانچندرسانه ایفرهنگیکتاب و ادبیاتهنرییادداشتها

باباخان؛ روایت استقامت ایل بزرگ چگنی

مردی از جنس زاگرس که تاریخ ایلش را زنده کرد

✍️  احسان عالیخانی چگنی :

روایتی از اولین دیدارم با رضا جوادی نویسنده کتاب “تبارنامه جامعه چگنی”

بعضی آدم‌ها را قبل از دیدن می‌شناسی…
نه با چهره، نه با عکس، نه حتی با صدا؛
با ردّی که از خودشان در میان آدم‌ها گذاشته‌اند.

اولین بار که برای ساخت مستندی درباره رضا جوادی راهی روستای تاریخی نای کش شدم، اسمش از مدت‌ها قبل در ذهنم سنگینی می‌کرد. مردی که بیش از بیست سال از زندگی‌اش را پای نوشتن تبارنامه ایل بزرگ و پرافتخار چگنی گذاشته بود؛ مردی که ایلش را نه فقط روی کاغذ، بلکه با جانش زندگی کرده بود.

در جاده‌های پرپیچ لرستان، هرجا سراغ خانه رضا جوادی را می‌گرفتم، مردم مکثی می‌کردند و می‌گفتند:
«باباخان رو میگی؟»

همان‌جا فهمیدم مرد قصه ما فقط یک اسم ندارد.
رضا جوادی برای مردم روستایش فقط یک نویسنده نبود؛ «عمو باباخان» بود.
مردی از جنس اعتماد، اصالت و ریشه.

وقتی به خانه‌اش رسیدم، نمی‌دانستم قرار است با یک انسان روبه‌رو شوم یا با بخشی از تاریخ زاگرس.

روی تختی نشسته بود؛ آرام، محکم و باوقار.
چشمانی رنگی داشت که انگار هزار قصه ناگفته در آن زندگی می‌کرد.
سبیل‌های مرتبش روی صورت آفتاب‌خورده‌اش نشسته بود و عصایی زیبا کنارش بود؛ عصایی که بیشتر از یک تکیه‌گاه، شبیه ادامه قامت مردی بود که روزگاری کوه و دشت و ایل به ایل سفر می‌کرد تا روایت گمشده طایفه‌اش را پیدا کند.

وقتی نگاهم به او افتاد، بی‌اختیار یاد کوه‌های زاگرس افتادم؛
همان‌قدر استوار، همان‌قدر زخمی، همان‌قدر باشکوه.

دلم قرص شد.
انگار سال‌ها بود می‌شناختمش.

با همان خونگرمی عجیب لری مرا در آغوش کشید.
آغوشش شبیه آغوش پدری بود که سال‌ها منتظر برگشتن فرزندش مانده باشد.
اما پشت آن لبخند آرام، اندوه بزرگی خوابیده بود.

باباخان روزگاری مرد جاده‌ها بود.
برای جمع‌آوری روایت‌ها، شجره‌ها و تکه‌های پراکنده تاریخ ایل چگنی، به گوشه‌گوشه ایران سفر می‌کرد.
با آدم‌ها می‌نشست، قصه می‌شنید، یادداشت برمی‌داشت و تاریخ ایلش را مثل تکه‌های یک فرش قدیمی کنار هم می‌دوخت.

اما یک تصادف، همه‌چیز را عوض کرد.

مردی که روزی بی‌وقفه در جست‌وجوی تاریخ ایلش بود، حالا باید روی تخت با محدودیت‌های جسمی می‌جنگید تا آخرین فصل کتاب عظیمش را بنویسد.
این شاید تلخ‌ترین بخش قصه بود؛ اینکه مردی با آن همه جنب‌وجوش، حالا فقط بتواند روزی چند دقیقه، با کمک طناب‌ها و نخ‌هایی که به دوچرخه بسته‌اند، رکاب بزند تا عضلاتش بیشتر تحلیل نرود.

کنارش که نشستم، فهمیدم بعضی آدم‌ها حتی وقتی زمین‌گیر می‌شوند، باز هم بلندتر از خیلی‌ها ایستاده‌اند.

همسر مهربانش و فرزندانش، بی‌صدا ستون‌های زندگی او شده بودند.
و خودش، هنوز با همان سماجت یک پژوهشگر عاشق، درباره ایلش حرف می‌زد؛
با همان شوقی که انگار فردا دوباره قرار است کوله‌اش را بردارد و راهی سفر شود.

آن روز من فقط برای ساخت یک مستند کوتاه تلویزیونی به نایه‌کش نرفته بودم.
من رفته بودم مردی را ببینم که خودش تبدیل به بخشی از تاریخ شده بود.

رضا جوادی فقط یک نویسنده کتاب نیست؛
او مردی است که عمرش را وقف حفظ حافظه یک ایل کرد.
مردی که اگرچه جسمش در یک تصادف محدود شد، اما روحش هنوز میان کوه‌های چگنی می‌دود.

و من هنوز بعد از آن دیدار، هر وقت اسم «باباخان» را می‌شنوم، تصویر مردی در ذهنم زنده می‌شود که روی تخت نشسته بود اما قامتش از  یافته و اسپی کوه بلندتر بود.

انتهای پیام/

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا