استان لرستاناستانهاحوادث

روایت یک امدادگر از نجات زندگی در دل آوار جنگ

روایت یک امدادگر از نجات زندگی در دل آوار جنگ

خبرنگار ـ پرنیاعالیخانی چگنی

پایگاه خبری تفکرپارسی- «گوش که کردیم، صدای نفس می‌آمد.» این جمله، شروع روایت امدادگری است که چند دقیقه بعد، آن نفس را زنده از زیر آوار بیرون کشید.

ساعت ۴ بامداد بود که صدای انفجار، شهر را لرزاند. «یاسین عاقلی»، امدادگر پیشاهنگ هلال‌احمر که از سال ۱۳۸۷ تا امروز، نفس‌هایش با مأموریت گره‌خورده، روایت می‌کند: «هنوز ۴ صبح بود که صدای مهیبی در بروجرد پیچید. من به‌عنوان نیروی امدادی خودم را به صحنه رساندم.

مردم فریاد می‌زدند: امدادگر هلال‌احمر، ما را فرشته‌ای می‌دیدند که از آسمان نازل شده و قرار است تا گره از کار فروبسته بگشاید.

آن نگاه، از زیر آوار تا عمق جان

اما اوج روایت، جایی است که نجات‌یافته، از زیر آوار بیرون‌آمده و چشم در چشم امدادگرش دوخته: زمانی که از زیر آوار بیرون آمد، در چشمانم زل زد. با آن بغضی که داشت، کلی حرف نگفته در نگاهش بود. زمزمه می‌کرد: دمت گرم… دمت گرم… همان لبخند رضایت را به من داد.

ما می‌دانستیم او سه نفر از خانواده‌اش را از دست‌ داده است. ولی باید در آن لحظه، جوری وانمود می‌کردیم که انگار فقط خودش زنده مانده . گفتم: فقط تو ماندی، خدا دستت را گرفته، جان دوباره به تو داده». آن وقت بود که اشک از چشمانش جاری شد… بغض کرد و تشکر کرد. آن لحظه فهمیدیم کارمان را درست انجام داده‌ایم. مأموریتمان را که باید به پایان می‌رساندیم به سرانجام رساندیم.

لحظه‌ای که نفس‌ها حبس شد

عاقلی می‌گوید: به محل اصابت که مسکونی بود رسیدیم، مردمی که هجوم آورده بودند، یک‌صدا می‌گفتند « هلال‌احمری‌ها آمدند، دیگر شما کمتر برید تو کار، اینها بلدند». همان حس که مردم از دیدن لباس سرخ و سفید، یکباره آرام می‌گیرند. خدا را شکر، توانستیم کنترل را به دست بگیریم. اما یک جا، ازدحام بیشتر از همه‌جا بود. خاک را کنار زدیم، دیدیم… بله، کسی زیر آوار نفس می‌کشید.

عاقلی که بارها طعم شیرین نجات را چشیده، می‌گوید: فریاد زدم: مردم کنار بروید، روی آوار راه نروید، خارج شوید از اینجا. مردم رفتند بیرون و فضا برای ما آماده شد. تا نیروهای امدادی دیگر هم رسیدند، فضا را ایمن کردیم.

با بیل و بیلچه و همان وسایل ساده اما به‌دردبخور، آرام‌آرام شروع کردیم. وقتی کوچک‌ترین تکان‌هایی می‌دادیم که فرد را بیرون بیاوریم، با او حرف می‌زدیم. گفتم حالت خوبه؟ می‌گفت: آره، حالم خوبه، خانواده‌ام کمک کنید به دادم برسید. صدا خیلی واضح نبود، چون آوار روی سینه‌اش بود و فقط صورتش معلوم. خیلی آرام صحبت می‌کرد.

تا اینکه با کمک بچه‌ها، او را از زیر آوار خارج کردیم، تثبیتش کردیم و تحویل آژانس دادیم برای انتقال به بیمارستان.

آن حس که با هیچ چیز دنیا عوض نمی‌شود

او می‌گوید: توصیف حسی که وقتی فردی را نجات می‌دهی واقعاً دشوار است، اما حسی که آدم را سرشار از رضایت می‌کند. گاهی کاری می‌کنی و منتظر نتیجه‌ای؛ اما وقتی آن لبخند شاد رضایت را روی صورت نجات‌یافته می‌بینی، با خودت می‌گویی: من در هلال‌احمر این همه دوره رفته‌ام، ۱۰ سال، ۵ سال، ۴ سال تجربه برای همین روز آنجا می‌فهمی چرا مردم با دیدن این لباس سرخ و سفید هلال‌احمر این‌قدر احساس امنیت می‌کنند. آنجا می‌فهمی که علت آن همه تشکر، همین یک جاست: به درد خوردی، جانی را نجات دادی. حس می‌کنی خدا از تو راضی است. حس می‌کنی به جامعه‌ات، به هم‌وطنان، به کارآمدی.
تفاوت مأموریت‌های جنگ با حوادث دیگر
او درباره تفاوت عمیق میان مأموریت در جنگ و بلایای طبیعی می‌گوید: در یک حادثه عادی، بعد از برخورد، منطقه را ایمن می‌کنیم اما در جنگ… ممکن است یک ساعت یا دو ساعت بعد، موشک یا پهپاد بعدی به خودمان بخورد.
ما همه این خطرها را قبول کردیم و این لباس سرخ و سفید را پوشیدیم تا به مردم بگوییم: نگران نباشید، ما کنارتان هستیم. کاری که خیلی‌ها نمی‌توانند انجام دهند، ما انجام می‌دهیم.
آن بچه پنج‌ماهه‌ای که در شکم مادر شهید شد
عاقلی با اشاره به تجربه تلخ «جنگ رمضان» و حادثه بروجرد، می‌گوید: «ما دیدیم که همسر یکی از دوستانمان فوت شده بود بر اثر اصابت موشک فوتی به کنار… اما یک بچه ۵ماهه توی شکم مادر هم شهید شده بود.
وقتی بچه‌ها آن صحنه را دیدند، دنیا روی سرشان خراب شد، چون با این خانواده ارتباط داشتیم اما باید کار را ادامه می‌دادیم. نباید خدمت از کار بیفتد. گفتیم خب فلانی فوت کرده، اما ناراحتی برای بعد از حادثه است، نه زمانی که هم‌وطنانمان چشم به این لباس‌ها دارند و از ما احساس امنیت می‌کنند.
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا