
یادداشت از احسان عالیخانی چگنی:
در کوچهپسکوچههای شهر، دیگر صدای چرخ خرید با خندههای کودکان در هم نمیآمیزد. بازارها پر از رنگاند، اما جیب مردم خالیتر از همیشه است. قیمتها، بیهیچ شرم و ترحمی، از هر مرزی عبور کردهاند و آنچه باقی مانده، سفرههایی است که روز به روز کوچکتر، خاموشتر و غمانگیزتر میشوند.
بر اساس دادههای رسمی، در کشور ما ایران، نرخ تورم سالانه در مردادماه ۱۴۰۴ به حدود ۳۶٫۳٪ رسیده است. اما این رقم به هیچوجه داستان کامل را نمیگوید؛ افزایش قیمت اقلام خوراکی حیاتی به مراتب تندتر بوده است. برای مثال قیمت معمولی برنج ایرانی طی یک سال، تا حدود ۶۹٪ افزایش یافته است. همچنین قیمت روغن مایع بیش از ۸۶٫۸٪ افزایش را تجربه کرده است.
گرانی دیگر واژهای ساده در تیتر روزنامهها نیست؛ واقعیتی است که هر صبح با باز شدن چشمان میلیونها ایرانی شروع میشود و تا شب، با حسابوکتاب دوباره دخل و خرج، ادامه دارد. وقتی لبنیات به کالایی لوکس تبدیل میشود و گوشت برای بسیاری تنها در خاطرهی سفرهها باقی میماند، باید پذیرفت که جامعه وارد مرحلهای خطرناک از فرسایش معیشتی شده است.
تورم افسارگسیخته نهفقط اقتصاد، بلکه کرامت انسان را نشانه گرفته است. مردی که شرمندهی فرزندش میشود، زنی که سبد خریدش را نیمهکاره رها میکند، کارگری که با دو شیفت کار هنوز از پس اجاره خانه برنمیآید اینها آمار نیستند؛ اینها زخمهای زندهی جامعهاند. زخمهایی که هر روز عمیقتر میشوند، بیآنکه مرهمی بر آنها نهاده شود.
مشکل فقط عددها نیستند؛ مشکل بیعملی است، بیبرنامگی و بیپاسخی. سالهاست که از اصلاح ساختار اقتصادی سخن میگویند، از مهار تورم، از حمایت معیشتی. اما در واقعیت، مردم هر روز با سبد خریدی سبکتر و دلی سنگینتر به خانه بازمیگردند. وعدهها تکرار میشوند، اما نان سنگک دیگر همان نانی نیست که دیروز بود؛ نه از نظر قیمت، نه از نظر معنا.
در این میان، رسانهها رسالتی سنگین دارند. باید صدای مردم باشند، نه پژواک شعارهای خسته. باید با عدد و آمار، درد را فریاد بزنند، نه آن را بزک کنند. سکوت در برابر فقر، خیانت به وجدان عمومی است.
ما باید بپرسیم: چرا سفرهی مردم باید قربانی تصمیمهایی شود که در اتاقهای دور از واقعیت گرفته میشوند؟ چرا باید رشد اقتصادی روی کاغذ جشن گرفته شود، در حالی که مردم در زندگی روزمره هیچ نشانی از آن نمیبینند؟
کوچک شدن سفره مردم، کوچک شدن امید است. امیدی که اگر فروبریزد، دیگر چیزی از جامعه باقی نمیماند. آیندهی یک کشور نه در ذخایر ارزی، بلکه در دل آرام و لبخند فرزندانش معنا پیدا میکند. و این لبخندها، این روزها، کمیابتر از هر کالایی شدهاند.
مردم ایران، مردمی صبور و نجیباند. اما صبر تا کجا؟ نجابت تا کی؟ وقت آن رسیده است که مدیران به جای شعار، به سفره مردم نگاه کنند. تصمیمهای اقتصادی باید از دل واقعیت بیرون بیایند، نه از پشت میزهای بیدغدغه.
اگر اصلاح واقعی، نظارت دقیق و عدالت اقتصادی در عمل شکل نگیرد، نه تنها سفره مردم، بلکه بنیان اجتماعی کشور نیز در خطر خواهد بود.
این روزها، در نگاه هر مادر، هر بازاری و هر کارگر، میتوان درد مشترکی را دید؛ دردی به نام “گرانی”. و شاید وقت آن رسیده است که این درد را جدی بگیریم، پیش از آنکه دیر شود.



