استان لرستاناستانهایادداشتها

گلونی؛ پرچم خاموش اما فریادگر زنان زاگرس

گلونی؛ پرچم خاموش اما فریادگر زنان زاگرس

خبرنگارـ پرنیاعالیخانی چگنی

✍️گلونی فقط یک تکه پارچه نیست؛  تاریخ تا شده است،  حماسه‌ای نرم،  پرچمی خاموش اما فریادگر که از پیشانی زن زاگرس تا بلندای کوه‌های دنا و زردکوه و کبیرکوه قد کشیده است. هر گلونی که بر سر بسته می‌شود، گویی مرز میان دیروز و امروز دوباره دوخته می‌شود؛ مرزی که با نخ‌های رنج، شادی، کوچ و مقاومت بافته شده است.

گلونی روایت زنانی است که در دامنه‌های سبز زاگرس قد کشیدند، عشق ورزیدند، جنگیدند، گریستند، خندیدند، و هیچ‌گاه پای هویتشان نلرزید. زنان بلوچ شاید چادرشان را نشانه هویت می‌دانند، زنان ترکمن سوزن‌دوزی را، اما زن زاگرس—زن لر—گلونی را چون دلی بر سر می‌گذارد؛ دلی که هم می‌تپد، هم می‌جنبد، هم می‌درخشد.

وقتی باد کوهستان در گلونی می‌پیچد، صدای مادرانی را بازمی‌گرداند که در سرمای سوزناک زمستان، کودکانشان را با لالایی‌هایی گرم می‌کردند که بیشتر شبیه دعا بود تا ترانه. این لالایی‌ها هنوز هم در چین‌های گلونی پنهانند؛ اگر خوب نگاه کنی، می‌بینی که هر گره گلونی، گره‌ای از هزار گره شجاعت است؛ شجاعتی که باید داشت تا زن باشی، تا بایستی، تا بمانی، تا بگویی: «من دختر این خاکم.»

گلونی سند اصالت است امانه آن اصالتی که روی دیوار موزه خاک بخورد ؛ اصالتی زنده، در گردش خون، در تبسم زنانی که گاه در تمام عمرشان صدای واقعی‌شان شنیده نشد، اما هویتشان از لای همین پارچه فریاد کشید. گلونی لباسی نبود که زن زاگرس انتخاب کند؛ پیراهنی بود که او را انتخاب کرد. انگار طبیعت خودش این نماد را هدیه داده باشد؛ همان طبیعتی که خشمش کوه را می‌شکند و مهربانیش زمین را سبز می‌کند.

زنانی که گلونی داشتند، هیچ‌وقت تنها نبودند. گلونی برایشان مثل پرچم یک قوم بود؛ نه پرچم جنگ، بلکه پرچم صلابت، پرچمی که وقتی بر باد می‌افتاد، قصه‌ی هزار سال مقاومت را روایت می‌کرد؛ داستان‌ زنانی که از چشمه آب آوردند، درخاک گندم کاشتند، ازدل درد امید بیرون کشیدند.آنان که شانه‌هایشان ستون خانه بود و دلشان چراغ زندگی.

اما اوج زیبایی گلونی، فقط در رنگ‌ و نقش‌هایش نیست؛ در شیوه‌ای است که زن لر آن را می‌بندد. انگار دارد پیمان می‌بندد—نه با مردم، بلکه با ریشه‌هایش. گره گلونی، گره‌ی دل با خاک است. گره‌ی یاد با گذشته است. گره‌ی نترسیدن از فرداست. هر زنی که گلونی بر سر گذاشت، در حقیقت پرچم‌دار نسل‌هایی شد که سکوت نمی‌شکستند مگر وقتی که حقشان پایمال می‌شد.

گلونی از جنس لطافت است، اما هیچ‌چیز در آن لطیفانه و ضعیف‌مسلک نیست. گلونی—در عین نرمی—محکم ایستاده، درست مثل زن لر. او وقتی گلونی بر سر می‌گذارد، مثل درخت بلوط می‌شود؛ ریشه‌دار، مقاوم، ایستاده و تسلیم‌ناپذیر. گویی در همان لحظه که پارچه روی سرش آرام می‌گیرد، تمام دردهای تاریخ در سکوت جای می‌گیرند و تمام غرور قوم لر آرام آرام به چشمانش می‌آید.

امروز شاید گلونی فقط یک نماد فرهنگی دیده شود؛ شاید فقط برای عکس، جشنواره یا یک روز نمادین. اما گلونی برای مردم این سرزمین، بیشتر از یک نماد است. گلونی روایت «فراموش نکردن» است. روایت اینکه هرچه زمانه پیش برود، ریشه‌ها نباید فراموش شوند. هر تکه فرهنگ، یک چراغ است، و گلونی چراغی‌ست که در خانه‌ی تاریخ همیشه روشن مانده.

وقتی دختران جوان امروزی، با لباس‌های شهری یا مدرن، باز هم گلونی را روی سر می‌گذارند، در حقیقت می‌خواهند بگویند: «ما هنوز آن دختر کوهیم.» حتی اگر شهرها بزرگ شوند، حتی اگر سبک زندگی تغییر کند، هویت‌های راستین همیشه شبیه رودخانه‌اند؛ گاهی زیر زمین می‌روند، اما هیچ‌وقت نمی‌خشکند.

گلونی نمادی‌ست برای زنانی که هرگز تسلیم سختی‌ها نشدند. زنانی که وقتی صدای پای دشمن می‌آمد، بچه را پشت سرشان قایم می‌کردند و خودشان جلو می‌ایستادند. زنانی که دوشادوش مردانشان، در روزهای سخت، شجاعت را معنا کردند؛ زنانی که اگرچه جنگ نمی‌کردند، اما با صلابت نگاهشان، دشمن را از هم می‌دریدند.

این زنان گلونی را نه برای زیبایی، بلکه برای احترام، برای عزت، برای ریشه و برای یاد گرفتن از گذشته می‌پوشیدند. هرگاه دختر جوانی امروز این پارچه را بر سر می‌گذارد، در حقیقت در برابر تاریخ تعظیم می‌کند؛ به هزار مادری که قبل از او این نماد را حمل کردند، سلام می‌دهد؛ و به هزار دختری که بعد از او خواهند آمد، راه را نشان می‌دهد.

گلونی یعنی: «فراموش نمی‌کنم.»

گلونی یعنی: «از خاکم دفاع می‌کنم.»

گلونی یعنی: «هویت من چیز پوشیدنی نیست؛ چیزی است که زندگی می‌کنم.»

کاش جهان می‌فهمید که یک تکه پارچه چطور می‌تواند این همه معنا داشته باشد. کاش می‌دانستند که گلونی یک پوشش نیست؛ یک سوگند است. سوگندی به اصالت، به طبیعت، به صبوری، به پاکی، به زنانی که همواره سنگینی تاریخ را به دوش کشیدند و خم نشدند.گلونی، پرچم نانوشته زنان زاگرس است؛ پرچمی که هرگز بر زمین نمی‌افتد، چون بر سر کسانی نشسته که ریشه‌شان در کوه است؛ و کوه هیچ‌وقت نمی‌افتد.

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا